درباره
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان.
سخن می گفت با تاریکی خلوت.
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد. ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.
غمان قرن ها را زار می نالید. حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد.
- :«…. غم دل با تو گویم غار !
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟»
صدا نالنده پاسخ داد :
«…. آری نیست ؟»
مهدی اخوان ثالث
