شعر 3
خوابش برد معشوق من
آنچنان عمیق
که در آغوشم کشید غول قلعه ی سنگباران
و به خون نشاند بکارت هدیه آورده از
روسپی خانه های قرون را .
خوابش برد معشوق من
و دنیا را آب برد و برد
و درست انداخت توی گودالی
که گور دسته جمعی خواهرانم در آوش ویتس
و برادرانم در فلوجه
و کودکانمان در دیر یاسین بود.
و آرامگاه گمنام اجدادی ام بود
با سنگهای بی نشان، با سنگهای گمنام کم نشان
و با سنگهایی به اشتباه نشان شده
در مناظر تا ابد بیابان.
خوابش برد معشوق من
و اسکندر و چنگیز و هیتلر
سوزاندند فرشته های بر دیوار خوابیده ام را در تخت جمشید
و عشاق در کتاب خوابیده ام را در بلخ
و آرتیست های محبوبم را در سینما رکس.
پس بوی گوشت کسانم
پرواز داد لاشخوران را بر آسمان
تا رئالیسم پدر برود از صبح تا شب
بایستد توی صف شیر یارانه ای
و رمانتیسم مادر آغاز کند نبردی نابرابر با شیطان رجیم را
و ایده آلیسم برادر گم شود پشت سیگار
پشت نا امیدی ، پشت کهریزک….
خوابش برده معشوق من
سوار اسطوره ای اسبهای سپید یال
فاتح سربلند قلعه های جادو
ابرمرد موعود افسانه ها…
آه معشوق من !
گرگ پیر چه در گوشت لالایی خواند
که هزاران سال است خوابیده ای
و خواب می بینی
که از خواب برخاسته ای ؟!
شعر 2
دوستان عزیز لطفن دیدگاههای ارزنده تان را بالای شعر در قسمت نوشتن دیدگاه درج بفرمایید نه در زیر شعر. متشکرم
نخواب
جهان با چشمهای تو می خوابد.
بخند
ضربان زمان به لبخندت شتاب می گیرد.
بایست
تا جاذبه سیر تماشایت کند.
دستور می دهم باد روسری ات را با خود ببرد
و انار از شرم تو کمرنگ تر شود.
دستور می دهم انتهای تمام پرسه ها به خانه ی من ختم شود
و انتهای تمام عاشقانه ها
به لرزه ی بازیگوشانه ی پستـانهایت.
دستور می دهم پرندگان خوش آواز را
به نام تو صدا بزنند
و شب بوها، شب ها خاطرات تن تو را مرور کنند.
دستور می دهم که بیایی
تا سحر کند مرا
طلوع کاهلانه ات از درون مانتوی سیاه
و زمان رج بخورد در فاصله ی میان بوسه هایت
و هوس کنم سیگار بعد هماغوشی را.
بیا
حتا اگر قدمهایت آخرین لالایی باشد
به گوش برگهای خسته ی حیاط
حتا اگر نگاهت اولین بار باشد
که بگوید:« خداحافظ»
بیا
پیش از آنکه آنقدر دیکتاتور شده باشم
که به قلبم دستور دهم فرمان نشنود.
شعر 1
دلتنگت که می شوم
شبیه خنده های تو می شود
فضای خالی بین کلمات اس ام اس
وهر هشت کلید حرف دار موبایلم
حرف از تو می زنند.
سرچ می کنم تمام نامهای حتا شبیه نام تو را
در گوگل ، یاهو ، یا نمی دانم هر چه…
اما فیلتر کرده اند حتا خاطراتت را
و هیچ فیلتر شکنی مرا به تو نمی رساند.
و ویروس می افتد به جان همه ی راههایی که
روزی شاید من و تو را
به هم می رساندند.
پرواز می کردم بر سطحت
اقیانوس من !
نه جسارت بال بر آب زدن و…
نه دل اوج گرفتن.
دایره ای بود جهان
کشیده شده در حوالی تو.
وبلندی جهان به بلندای تو بود
وقتی دستت از دور سلام می داد.
تو نمی دانستی
ومن پشت سطر تمام کتابها عاشقت بودم
و پشت اتفاق تمام دیدارها عاشقت بودم.
من عاشقت بودم پشت عاشقانه ی تمام آهنگها
پشت تمام دی وی دی های زیرنویس دار یا ارژینال .
غاده السمان و آنا آخماتووا من بودم…
و « صد سال تنهایی » دفترچه خاطراتم بود.
هر شب به امید مسخ می خوابیدم
شاید به هیبت سنجاق سینه ای در آیم
و وصل کنم دو پر قهر کرده ی پیراهنت را به هم.
اما تو نمی دانستی…
دلتنگت که می شوم
انگشت می کنم در کندوی خاطرات
تا دردی لذیذ را به جان بخرم
به بهای سر انگشتی از گذشته.
با این همه
دلتنگت که می شوم
نفس کشیدن کمی آسان تر است
و لبخند زدن کمی آسان تر است
و زندگی کردن کمی آسان تر است
و کلن دنیا جای بهتری ست.
Hello world!
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
